معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترتو سیاه و پاره نكن؟هـــا؟!فردا مادرتو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونشو جمع كرد... بغضشو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه ی اشك چشمش روی گونه خالی شد...
(زندگی یعنی درد و رنج....زندگی عذابی بیش نیست)
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)