معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترتو سیاه و پاره نكن؟هـــا؟!فردا مادرتو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونشو جمع كرد... بغضشو به زحمت قورت داد و آروم گفت: معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه ی اشك چشمش روی گونه خالی شد... (زندگی یعنی درد و رنج....زندگی عذابی بیش نیست)
نظرات شما عزیزان:
به ماهم سربزن
اگه دوس داشتی تبادل لینک کنیم بهم بگو فدات
+نوشته
شده در شنبه 20 اسفند 1390برچسب:, ;ساعت19:16;توسط منصوره; |
|